سال 1323 در نزدیکی تهران متولد شدم، پدرم همدانی و مادرم اراکی بود. از بچگی آرزو های بزرگ داشتم. دکتر خانوادگی از من پرسید وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشوی؟ گفتم میخواهم شاه بشم! در مدرسه معمولا درس نمی خواندم ولی قبول میشدم. در هر امری افراطی بودم، به خاطر علاقه زیاد به گذراندن اوقات خود با خانم ها در کلاس دهم متوسطه، ترک تحصیل کردم که تمام وقتم را صرف کاری که خیلی به آن علاقه داشتم بکنم!

سیگار، مشروب و …. چیزهای دیگر را از شانزده سالگی شروع کردم. همیشه منتظر بودم که اتفاق خاصی بیافتد و ناگهان همه چیز آن طور که من میخواهم بشود و چون نمی شد، فکر کردم در ایران امکان موفق شدن برایم وجود ندارد.

در بیست و چهار سالگی به امید این که در آمریکا کشف شوم! از ایران مهاجرت کردم. شش سال بعد در سن 30 سالگی در جزایر هاوایی، به تمام آن چیزهایی که میخواستم، رسیده بودم؛ اما از همیشه بیشتر احساس بدبختی می کردم. فکر می کردم احساس خوشبختی، رضایت و موفقیت به عوامل بیرونی بستگی دارد، بعدها پس از تجربه های درد آور زیادی، آموختم که خوشحالی، رضایت و موفقیت باید از درون ما بجوشد تا پایدار باشد.

آموختم که همه چیز در زندگی انتخابی است. انتخاب اول من که به افسردگی ، سردرگمی و آوارگی در شهرها و قاره های مختلف دنیا منجر شد، انتخابی ستیزجویانه و تدافعی با خدا، مردم و دنیا بود. سردرگمی ، نقطه عطفی بود که بر پایه آن انتخاب مثبت خود را با تز صلح و آشتی آغاز کردم و به دنیایی سرشار از زیبایی های بهشتی در همین دنیا و همین جا وارد شدم.

امروزه آموزش رضایتمندی و موفقیت به دیگران از زیباترین ساعات زندگی من است و به رنجی که برای آموختن آموزه هایم برده ام ارزش بی همتایی می دهد.

اثرگذاری من به عنوان Coach و Mentor به خاطر تجربه هایی است که مرا ساخته اند. در صورتی که اطلاعات من فقط دانش کلاسیک بود و همان را انتقال میدادم دیگر Coach و Mentor نبودم و فقط یک آموزشگر و استاد بودم. اکنون میدانم که چه طور میشود تجربه های تلخ و تاریک گذشته را تبدیل به روشنایی، نور و انرژی کرد. چه طور می توان شکست را تبدیل به پایه ای برای موفقیت در آینده کرد. چه طور میشود ضعف ها را تبدیل به نقطه های قوت و ابزارهای رسیدن به پله های موفقیت کرد. چه طور می توان قضاوت های آزار دهنده را تبدیل به ارزیابی های سازنده کرد.

مدت ها است به تمام آرزوها و رویاهای دوران کودکی و آرزوهای دوران بزرگسالی ام رسیده ام، امروز آرزوی من، رساندن دیگران به آرزوهایشان است.

به مرور تفاوت عمل کردن و بودن را آموختم. دریافتم با آنکه هدف گرایی بسیار خوب است، از آن بهتر این است که در طول پروسه دسترسی به اهداف در زمان حال زندگی کنم و فعل بودن را به جای فعل عمل کردن در زندگی خود جاری کنم. جاری بودن هنری است که مرا شاداب، جوان، مثبت و پر انرژی می سازد. سبکبالی و پرواز در جاری بودن است. جاری بودن آموختنی است و اکسیر حیات جاودان را معنا می کند.

 فروهر تشویقی  froohar tashvighi